|
...
|
ناخن هايش چند ساعت پيش
افتاده و خوني ديگر
نمانده بود...
راستش را بخواهيد
آن ساعت هاي اول
كمي از تاريكي وحشت كرد....
اما حالا فقط هواي در حال
اتمام ترسانده بودش.
حتي تنگي ديواره ها و سقف
و پارچه دست و پا گير اطرافش هم عذاب آور نبود
اگر هوايي مي ماند.
در آخرين لحظه ها كه سعي داشت با فرو كردن انگشتهاي خون آلود در گلويش به همه چيز سرعت ببخشد تنها فكري كه در آن ته تاريك ذهنش كور سو مي زد اين بود:
در هيچ قبري خدا دعا نمي خواند.

قبل از پرش.......

در لحظه های اول پرش.....

تجربه ای نوین در هستی است.....لحظه هایی سکوت.....بعد کشش و تخلیه از همه عقده های بودن.